تبليغاتX
Voice Of Freedom

سلام

حدود 3 ماهی از پست قبلی گذشته. هنوز هم با اینکه این جا نمی نویسم میام سر میزنم.

ولی دیدم طبق آداب بلاگستانی ها باید خداحافظی رو درست انجام داد نه اینکه وبلاگ رو آوندگونه رها کرد و رفت.

می شد یه شعر در پست خداحافظی بنویسم؛

_ چشم ها را باید شست...

 در شبان غم تنهایی خویش...

 خداحافظ خداحافظ سلام خوب دیروزم...

 امشب به قصه ی دل من گوش می کنی...

 باورم می کنی ای زیبارو؟...

 رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم...

 ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد...

 با آمدنت بهار بهاری شد...

 می خواستم شعله شوم سرکشی کنم...

 ابر خاکستری بی باران دلگیر است...

 در طریقستان عشقت دل فقط یک خواهش است...

 در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع...

 ای دیر بدست آمدی بس زود برفتی...

 و هزاران شعر با قافیه و بی قافیه دیگه_

و نیز نثرهای زیبای فراوانی بودند تا اینجا جاشون بدم؛

_با تو، دریا با من مهربانی می کند...

 ناتانائیل، ای کاش عظمت در نگاه تو باشد، نه در چیزی که به آن می نگری. ناتانائیل، من شوق را به تو خواهم آموخت...

 خداوندا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم...

 انسان موجود عجیبی است...

 هیچ کس جزیره نیست...

 کاش می دانستی خورشیدی که هر روز ساعت ها چشمانت را خیره می کرد...

 برای تو و خویشتن چشمانی آرزو می کنم...

 چه قدر تو را دوست دارم...

 و هزاران نثر مسجع و غیر مسجع دیگه_

و یا قسمت های زیبایی از رمان هایی زیبا؛

_...هر چه می نوشمت تشنه ترم ای عطش آورترین آب! ای تلخ ترین شیرینی!

 ای سبک ترین سنگینی! تو غمناک ترین شادی زندگی ام هستی. تو

 شادی بخش ترین اندوه هستی ام هستی. ای اتفاق ساده ی پیچیده!

 چرا مرا نمی سوزانی ای سردترین شعله ی هستی!

 ای پر سنگین رهاشده از گم نام ترین پرنده ی مهاجر هستی!

 شهر پرنده ها کجاست؟...

 ...تنها چیزی که الان می دانم این است که دوست داشتن ربطی به مکان و زمان ندارد.

 من این جا همان قدر دوستت دارم که در ایران. گاهی گوشه ای از چمن دانشگاه

 می نشینم و فقط به تو فکر می کنم. مفهوم این کار این است که حتی با وجود فاصله ی

 چند هزار کیلومتری که بین ما هست، با وجود زندگی در کشور متمدن و پیشرفته ای مثل

 هلند، باز هم ریسمان عشق _ریسمان عشق! چه تعبیر شاعرانه ای!_ را با تمام وجود

 دور گردنم احساس می کنم. یعنی آدم ها هر جا که باشند اسیر عشق هاشان هستند...

و قسمت های زیبا و زشت دیگه از رمان های دیگه_

اما من، این قسمت از رمان زیبای "یکصدسال تنهایی" رو انتخاب می کنم که "گابو" بسیار زیبا و جاودانه اون رو نوشته:

« آمارانتا ... برای این که سخنانش به گوش فرناندا برسد، با صدای بلند اضافه کرد:

    _ بهتر است بعضی از کسانی که در این جا حضور دارند، افکار پوچ به

ذهنشان راه ندهند، چون آمارانتا بوئندیا به همان حالت که به این دنیا پا

گذاشته، از این جا می رود.

      دیگر از جای خود برنخاست، همچون فردی بیمار در بستر افتاد و با

پیروی از فرمان مرگ که گفته بود چگونه در تابوت بخوابد، دراز کشید و

گیسوان بلندش را روی گوش هایش ریخت. آن گاه از اورسولا خواست

آینه ای برایش بیاورد. بیشتر از چهل سال می گذشت که خود را در آینه

ندیده بود. نگاهی به چهره شکسته و پرچین و چروک خود انداخت . از

این که تصویرش به آن چه تصور می کرد، شباهت بسیاری دارد، شگفتزده

شد. اورسولا از سکوت حاکم بر اتاق، پی برد که هوا تاریک می شود. به

آمارانتا التماس کرد:

   _ با فرناندا وداع کن. حتی یک لحظه آشتی کردن، بیشتر از یک عمر

دوستی است.

 آمارانتا پاسخ داد:

  _ ولی حالا دیگر هیچ ارزشی ندارد! »

و این قسمت:

« ملیکادس به او گفت که دیگر بعید است بتواند باز هم به آن اتاق بیاید، ولی

خوشحال و آسوده، می تواند به سوی سبزه زاران آخرین مرگ خود بازگردد... »

 

هیچ وقت خداحافظی را یاد نگرفتم چون هر کار می کنم در خداحافظی ام همیشه بودنی جاودان نهفته است.

با این حال بیان تمام آن چه که برای خداحافظی در نظر داشته و دارم، بی شک نیازمند مجالی بسیار بی کران بود که در بی نهایت پست ها و وبلاگ ها نمی گنجد.

امید به موفقیت، شادی، زیبایی شما دوستان همراه و آزادی ایران و ایرانی

از طرف من خدانگهدار

+ نوشته شده توسط دانشجو در شنبه 1386/02/29 و ساعت 16:29 |

پرده اول "تبریک مامان بزرگ"

دیروز ظهر مامان بزرگ زنگ زد و تولدم رو تبریک گفت و در ادامه افزود:"ننه، درس بخون که از همه چی مهم تره و فقط همین درسه که بعدا به دردت می خوره." من هم با خوشحالی و تشکر، یه چشم گفتم و خداحافظی کرد.

پرده دوم "لوبیا چیتی های ملعون!!!"

عزیز از بیرون اومد. متفکرانه سلامم رو جواب داد. گفتم:"چیه عزیز؟ تو فکری؟ چی شده؟" گفت:"همین دیروز لوبیا چیتی کیلویی1000 تومن بود، امروز شده 1400 تومن. خدا چیکارشون کنه." منم گفتم:"آره، باهات موافقم. خدا همه ی لوبیا چیتی های بی شعور رو لعنت بکنه، خدا بکششون.هی می خوان وانمود کنن گرونی وجود داره و بندازن گردن محمود دمکرات _دوستی چند ثانیه زودتر از من بهش گفت محمود توهم_. بازم خدا بکششون. از یه طرف این محمود بیچاره ی بدبخت میگه مهار گرانی افتخار دولت نهم هست و از طرفی دیگر این کالاها هی قیمت خودشونو بالا می برن تا افکار عمومی، خصوصی، داخلی و خارجی رو نسبت به این خوش خدمت زمان، بدبین کنن. یه روز مرغ ها تخم خودشونو گرون می کنن، یه روز خونه ها خودشون گرون می کنن، یه روز هم این لوبیا چیتی های بی چشم و رو. من که مرغ مامان بزرگ رو کشتم و بالای در قفس مرغ ها آویزون کردم تا بقیه شون عبرت بگیرن و تخم هاشون رو گرون نکنند، خونه ی صاحب خونه مون رو با خاک یکسان کردم تا دیگه الکی گرون نشه، و حالا یه فکری باید برای این لوبیا چیتی های پدرسوخته کنم. چشمی هم ندارن تا کور کنم.

اگه یه حکم حکومتی بتونم این چند روزه جور کنم حالشون رو می گیرم.. . عزیز میگه:"دیگه ارزون ترین غذا نون و پیاز هست، کم کم باید فقط نون و پیاز خورد!"

پرده سوم "شهرام شب پره"

شهرام جزایری شبانه از قفس پرید و شد شهرام شب پره. پدر، مادر، همسر و فرزندش هم قبل از فرار وی کشور رو ترک کرده بودن. نه این که فکر کنید اینا از قبل برنامه ریزی شده بودها، نه. همه چیز یهویی شده. مسئولان هم گفتن:"پدری از اون سربازهای فلان فلان شده درمیاریم که کسی ندیده باشه، حالا دیگه سهل انگاری می کنن؟!" مرتضوی هم که فقط مواظب زندانیان سیاسی هست گفت:"اصلا ربطی به دادستانی نداره." کی بود؟ کی بود؟ من نبودم. کاش یکی از این زندانیان سیاسی مثل شهرام عرضه داشتن.

مثل این که برای این حادثه هم حکم حکومتی از سوی رهبر جان جان قرار نیست صادر بشه. پس چه تدابیری باید اندیشید؟ اگه شهرام برنگرده کی با پول آقایون کار بکنه؟ کی بهشون سود و وام بده؟ کجایی شهرام؟!!

پرده چهارم "کدام زندانی سیاسی؟ کدام حبس؟ کدام شکنجه؟"

گنجی اومد بیرون. موسوی خویینی ها اومد بیرون. جهان بگلو اومد بیرون. حتی سنجری هم تصمیم گرفت سکوت کنه و اومد بیرون. اما این باطبی هنوز توی زندانه. نه این که فکر کنین زندانیش کردنا، نه. اصلا خودش دوست داره اونجا بمونه و داد بزنه که آزادی نیست. این حمله ی عصبی و کما و این چیزا هم الکی هستا، یوقت باور نکنینا، همش توهمه. یکی نیست بهش بگه آخه باباجون، بیا زندگیت رو بکن. چرا هی میری اون تو؟ تازه زنش هم طی ایام گذشته چند ساعتی رفت زندان که الحمدلله سر عقل اومد و گول اجانب رو نخورد و اومد بیرون!! واقعا ظالم و شکنجه گر به کی میگن؟ این بار هم قید حکم حکومتی رو باید زد؟

پرده پنجم "فوق العاده ها!"

هاشمی، راشد یزدی، مهدوی کنی و ناطق زوری ببخشید نوری اومدن توی تلویزیون حرف زدن. در کل یه چیز فهمیدم، این که هر کدوم می گفتن من پایه گذار و تئوریسین اصلی و همه کاره ی این انقلاب و نظام و همه چیز و هیچ چیز بودم. هرکدوم فقط گفتن من چه کردم و بقیه چه نکردن. انگار با این همه قدرت و مال و ثروتی که اینا دارن باز هم عقده هاشون فرو ننشسته و دنبال فرصتی هستن برای خودستایی بیشتر!! اصلا این قضیه بوداره. چرا رهبر جان جان رو نمیارن؟

راستی دیشب تقاضانامه ی خودم رو به هیات جایزه ی اسکار فرستادم، مبنی بر این که یک اسکار دیگه به نام "اسکار چاپلوسی و خودستایی و ..." درست کنن و به این مجری همه چیز خوب! برنامه ی کذایی بدن تا پز دیگه ای به پزهای قبلیش اضافه کنه. اگه قبول نکردن به هیات جایزه ی نوبل میگم. نه خیر، خبری از حکم حکومتی نیست.

پرده آخر "گاف های یک مسئول توهم کننده!"

هاشمی با توهم کامل رفت نشست پیش شیخ یوسف قرضاوی. قرضاوی هم هرچی از دهنش در اومد گفت، قبلا هم گفته بود. بعدش هاشمی گفت:"ما در عراق از مقاومت _عنوان تمام گروه های تروریستی در عراق_ حمایت می کنیم، درحالی که یادش رفته بود اینا همیشه به طور رسمی از دولت عراق حمایت می کردن نه مقاومت. ضمنا این گاف هاشمی تاییدی بود بر حرف جورج بوش فلان فلان شده! که میگه "ایران در عراق سیاست دوگانه داره، از طرفی پول و اسلحه میده به گروه های تروریستی و از طرفی دیگه میگه ما طرفدار دولت عراقیم".

کاش یه حکم حکومتی بود و دهن این مسئولان رو هنگام گاف دادن می بست.

 

رهبرا منتظرم حکم حکومتی بده!           همه کس گند زدن بر همه چیز،چندتا بده! 

 

خیلی دوستش دارم. زودتر رفت. داد زدم:"داداشی، شاد باشی. مطمئنم، موفق میشی." نمی دونم شنید یا نه؟

+ نوشته شده توسط دانشجو در دوشنبه 1385/12/07 و ساعت 12:11 |

چند روز پیش، متاسفانه یا خوشبختانه، دری به تخته خورد و غذاخوردن من با اخبار تلویزیون هم زمان شد و چند خبر شنیدم و قیاس هایی به ذهنم اومد. با خودم گفتم به قول درویش که می گه "ما خودمان کلی هولوکاستیم"، من هم یه پا شیطان هستم. درسته که این همه احادیث و روایات می گن: "قیاس کار شیطان است"، اما مگه من چی از اون کم تر دارم؟ من هم کلی قیاس می تونم بکنم. اصلا خدا رو چه دیدی؟شاید با قیاس هام کاری کردم تا شیطان به من سجده کنه!.

اما اخبار؛ بار اول گوینده اعلام کرد که "درصد فقر در کشور فرانسه نسبت به سال های قبل بیشتر شده"، همزمان با خبر هم تصویر یک مرد فقیری! رو پخش کرد که روی یک لحاف و تشک تر و تمیز، کنار خیابون دراز کشیده بود. مردم و ماشین ها هم در حال رفت و آمد بودند و هیچ کسی کاری به فقیر! نداشت. همون موقع بود که با خودم گفتم "هزار رحمت به فقیرهای فرانسه که لحاف و تشک دارن و راحت هرجا که دلشون بخواد پهن می کنن و مشغول استراحت میشن، خیلی از مردم غیر فقیر ما همچون لحاف تشکی که من دیدم رو توی خونه های خودشون هم ندارن چه برسه به فقیرهای بیچاره مون که به دنبال تکه پارچه ای هستن تا لخت و عور نباشن و اگه گیر بیارن به همون راضی هستن و حاضرن شب ها ایستاده کنار کوچه پس کوچه ها و خیابونا بخوابن، مگر این که حادثه ای رخ داد و یه جایی برای خوابیدن افقی هم گیرشون اومد. بعد هم گوینده گفت "در جریان درگیری و آشوب تماشاچیان بازی تیم های کاتانیا - پالرمو در ایتالیا یک پلیس کشته شد و به دنبال آن مقامات ورزشی و سیاسی ایتالیا بازی های باشگاهی و ملی ایتالیا رو به حالت تعلیق درآوردن و نهایتا شرایط خاصی برای ورزشگاه ها در نظر گرفته شد که در صورت مهیا نشدن شرایط بازی ها تماما بدون تماشاگر برگزار می شه".باز بلافاصله با خودم گفتم "ببین مملکت ما دست کی افتاده! چه بدبختیم ما! توی ایتالیا _که دود آتش تماشاچی ها رو می شه توی هر بازی دید_ به قدری جان آدم ها براشون اهمیت داره که فوتبال شون رو به حالت تعلیق در میارن و در پی چاره جویی مشکل هستن، اما تو ایران چی؟ هفت نفر تماشاچی بی گناه در جریان بازی ایران - ژاپن کشته می شن _بگذریم که دلیل چی بود_ و هیچ مقام و مسئولی پاسخ گو نیست، اصلا معلوم نشد اون پرونده مثل هزاران پرونده ی دیگه _مخصوصا پرونده های محمود دمکرات_ کجا گم و گور شد. پول خون اون بی چاره ها رو به خونواده هاشون دادن یا نه؟

هیچ تدبیری هم برای جلوگیری از این اتفاقات اندیشیده نشد. چند وقت پیش هم مصطفوی _دبیر وقت فدراسیون_ در پی لغو محرومیت بازیکن ها و تیم ها گفت: "چه قدر بازیکن محروم کنیم؟ تا کی بازی بدون تماشاگر داشته باشیم؟ این کارها تاثیری نداره." یعنی این قدر ما از نبود یک فرهنگ درست رنج می بریم که محرومیت هم فایده ای نداره. بگذریم... .

راستی شما هم فهمیدین مقامات ایران به روسیه پیشنهاد همکاری های جدید دادن؟ همین روسیه ای که جلوی چشم دنیا با تحریم حکومت و دولت ایران موافقت کرد. بعضی وقتا با خودم می گم خب تقصیر روسیه چیه؟ اونا هم به دنبال منافع کشور خودشون هستن. تقصیر از مقامات خودمون هست که مفت مفت توی جیب اونا پول می ریزن. اصلا می دونین چیه؟ مادامی که چهارپای بیچاره به انسان سواری بده، آدمیزاد دوپا هم هی سوارش می شه و ازش کار می کشه ولی کافیه فقط اون چهارپا از بیچارگی دربیاد و خودش رو باور کنه و چند جفتک ناقابل به انسان بزنه، اونوقته که آدمیزاد با جونم و قربونم از چهارپا تقاضا می کنه تا منتی بر سرش بگذاره و باری حمل کنه.

 

وقتی ایده ی نوشتن این قیاس ها به ذهنم خطور میکرد، همش با خودم می گفتم نکنه وبلاگ من رو فیلتر کنند و برای رهایی به سرنوشت درویش دچار بشم؟! آخه جدیدا نمی دونم این درویش چه خطایی ازش سر زده که از ترس اینکه پوست پلنگ زیر پاش رو ازش بگیرن، بر خلاف سیره ی دراویش دهان به مدح گشوده!.

وای خدای من! فهمیدین چی شد؟ شیطان به من سجده کرد!!!

 

+ نوشته شده توسط دانشجو در یکشنبه 1385/11/29 و ساعت 12:6 |

هیچ فکر کردین ما چقدر ایام الله داریم؟ اصلا از این که توی مملکت امام زمان زندگی می کنید چه احساسی دارین؟ آره، مملکت امام زمان. _دوستی می گفت: "میگن این مملکت،صاحب ش امام زمانه، من هم قبول دارم، چون با این همه بی نظمی و بی برنامگی و ... هنوز سرپا هست_.

هر سال مدت ها قبل از بهمن ماه شروع به تبلیغ ایام الله های مختلف می کنند و جشن ها و عید های متعدد برپا می کنند و عده ای تظاهرکننده ی اجباری! رو به این طرف و اون طرف می کشونند تا نشون بدن مردم به جمهوری اسلامی خیلی علاقمند هستند. برنامه های مفصلی توی شبکه های مختلف تلویزیون _سراسری و استانی_ پخش می کنند، هر شبکه یه سریال می سازه که صحنه های عمده ش راجه به یک جوون دست و پا بسته ای هست که توی یه اتاق تاریک روی صندلی نشسته و نور شدیدی توی صورتش افتاده و میگه:"من حرف نمی زنم، آخ! من هیچی نمی دونم، اوخ! شما شاواکی ها خائن هستین، آآآآآخ! چند روز دیگه ما پیروز میشیم، اوووووخ!". فیلم های بسیاری از تظاهرات اون زمان مردم نشون میدن، مقامات کشوری و لشکری _از هر جناحی_ رو به برنامه های مختلف دعوت می کنن و ساعت ها شرت و پرت میگن _الحمدلله که مجری چاپلوس هم کم نیست، بالاخص دو مجری شبکه 3 و شبکه تهران که مدام از خود و برنامه شون تعریف و تمجید می کنن و با اینکه توی دنیای دیگه ای زندگی می کنن از خدا و پیغمبر و فرهنگ و دین و مذهب و ملی گرایی و هر چیز خوب دیگه دم می زنن_. سعی می کنن هر سال فیلم های تظاهرات، صحبت های مقامات حکومت پهلوی و مقامات انقلابی، سرودهای انقلابی اون زمان و هر چیزی که بوی انقلاب داره تازه تر از قبل باشه. برای همین هر سال یه چیز جدید اضافه می کنن. مثلا امسال شبکه تهران جمشید جم _خواننده ی ترانه ی "یار دبستانی من"_ رو به برنامه ای دعوت کرده بود و درباره ی اون ترانه و حال و هوای اون زمان باهاش صحبت می کرد.در حالی که انگار یادشون رفته اولا اون ترانه برای دانشجویان شهید آذر 1332_احمد قندچی،مهدی شریعت رضوی،مصطفی بزرگ نیا_ خوانده و سروده شد و دوما این که تا چهار سال پس از انقلاب به علت رنگ و بوی کمونیستی داشتن! پخشش ممنوع بود.

22بهمن هم که میشه کشور رو تعطیل می کنن، عده ای دانش آموز، دانش جو، هنرجو، معلم، کارمند سازمان و نهادهای مختلف، عضو اصناف مختلف، روحانی و فوکول کراواتی _تظاهرکنندگان اجباری_ رو به هزار زور و نیرنگ و فریب می فرستن تظاهرات. احیانا چند نفری هم از حامیان سنتی حکومت شرکت می کنن. دوربین ها رو هم توی شکم مردم جای میدن و با کلی میکس و مونتاژ و ... سعی می کنن همه چیز رو شلوغ جلوه بدن. توی اخبار هم اعلام می کنن بیش از 90 درصد مردم توی تظاهرات شرکت کردن و همه ی خبرگزاری های بیگانه از شرکت ایرانیان در تظاهرات اعلام شگفتی کردن. البته تظاهرکننده ها _که با اسم مدارس و نهادها مشخص شدن_ هم بعد از راهپیمایی مفصل و حمایت از جمهوری اسلامی و مسئولان! مشت محکمی بر دهان ابرقدرت ها بالاخص آمریکا و انگلیس می زنند و تک و پوز اون ها رو خونی می کنن و با خیال راحت میرن خونه هاشون _ما که همیشه توی خونه هستیم، ولی اکثر کسانی رو که می شناسیم از مدت ها پیش برای تعطیلات محرم و بهمن ماه برنامه ریزی می کنن، اگه هم نزدیک پایتخت باشن که سفر شمال ارجحیت داره_.

البته هیچ وقت سخنان آیت الله خمینی راجع به وعده ی رایگان کردن زندگی دنیوی و تضمین زندگی اخروی رو پخش نمی کنن. این طور که به نظر میاد اون وعده ها به مردم لبنان و حماس و طرفداران مقتدی صدر و ... داده شده _اون ها مسلمونای واقعی هستن نه ما_. هیچ وقت تعریف و تمجید های آیت الله خمینی از مهندس بازرگان، بنی صدر، آیت الله منتظری و خیلی های دیگه که الان مخالف حکومت هستن رو بیان نمی کنن. اصلا انگار نه انگار وعده های اون زمان مقامات انقلابی محقق نشده و فقط شکم طبقه ی حاکم سیر شده. انگار نه انگار که بسیار افرادی که از بنیانگذاران اصلی این انقلاب و حکومت بودن به دلیل مخالفت های کلی و جزیی به حاشیه رانده شدن و مملکت توسط عده ای اقلیت تصاحب شده. اصلا خود آقایون به حرف های بنیانگذار انقلاب هم پایبند نیستن و هیچ انتقادی رو بر نمی تابند و با هر چیز که بوی مخالفت داره به سرعت برخورد می کنن. یاد حرف آیت الله خمینی می افتم که گفت:"هر فردی از افراد ملت حق دارد مستقيما در برابر سايرين، زمامدار مسلمين را استيضاح كند و او بايد جواب قانع كننده دهد و در غير اين صورت اگر برخلاف وظايف اسلامی خود عمل كرده باشد، خود به خود از مقام زمامداری معزول است. (آيت الله خمينی، صحيفه نور، جلد ٤، ص ١٩)"به نظر من که پیش بینی ایشان داره درست از آب درمیاد، که زمانی در یک سخنرانی با اشاره به برهه ای از زمان که ایرانیان بیگانگان رو به سلاطین جاه طلب ایرانی ترجیح دادن گفت مواظب باشید شما هم کاری نکنید که مردم بگن شاه بهتر بود (نقل به مضمون).

با من اکنون چه نشستن ها، خاموشی ها،

با تو اکنون چه فراموشی ها.

چه کسی می خواهد من و تو ما نشویم؟

خانه اش ویران باد.

من اگر ما نشوم تنهایم

تو اگر ما نشوی، خویشتنی

از کجا که من و تو شور یکپارچگی را در شرق

باز برپا نکنیم؟

از کجا که من و تو مشت رسوایان را وا نکنیم؟

من اگر بنشینم، تو اگر بنشینی

چه کسی برخیزد؟

چه کسی با دشمن بستیزد؟

چه کسی پنجه در پنجه ی هر دشمن دون

آویزد؟

من اگر برخیزم

تو اگر برخیزی

همه برمی خیزند.

(حمید مصدق – تا رهایی – قصیده ی آبی،خاکستری،سیاه)

+ نوشته شده توسط دانشجو در دوشنبه 1385/11/23 و ساعت 11:49 |

طبالاز شما چه پنهون همین محرم سال پیش بود که به علت بدهکاری های فراوان خونه نشین شده بودم، مشکلات به قدری زیاد شده بود که محرم و امام حسین رو هم از یاد برده بودم. از بخت بد هم به قدری آشنا و فامیل _از مامور پارکینگ، سیگار فروش کنار خیابون و فلافل فروش گرفته تا زرگر و مس گر و فرش فروش و دکتر و مهندس_ توی شهر داشتم که کافی بود یکدوم شون من رو جایی ببینه تا کل طلبکارها می فهمیدن قایمکی دارم توی خونه م زندگی می کنم، اونوقت بود که خونه رو روی سرم خراب می کردن و به معنای واقعی کلمه من رو به اسکناس تبدیل می کردن.

به همین دلیل مجبور بودم تمام وقت م رو توی خونه باشم، نهایتا هفته ای 2 بار برای انجام کارهای ضروری م از خونه بیرون می زدم. توی خونه هم بیشتر وقت م صرف فکر کردن درباره ی این می شد که بار بعدی با چه حیله و نیرنگی از خونه بیرون بزنم!. یک بیچاره تر از خودم رو هم گذاشته بودم دم در مغازه، ملت هم خیال می کردن مغازه رو به اون فروختم و زدم به چاک، در حالی که از اون هم حساب و کتاب می خواستم و فقط حق شاگردی به ش می دادم _اون دیگه کی بوده!_ . اما این که چی کار کردم تا ملت بباور کنند من دیگه توی اون شهر زندگی نمی کنم به دو دلیل بماند؛ 1- نیازمند وقت مفصلی هست. 2- آشنایی با شگردهام اولا اونا رو ناکارآمد می کنه بعد هم من رو بدنام.سه تا شخصیت ساخته بودم برای بیرون رفتن از خونه؛

1- یه پیرمرد که مشتری مغازه ی خودم بود (برای سرزدن به شاگرد مغازه م) .

2- یه مرد مسن پولدار که با هدف کسب اطلاعات همه ش به بازاری های رقیب وعده های پوچ می داد، خیلی هم وراج بود.

3-  مثلا پسرعموی خودم. این شخص با همراه داشتن یک وکالتنامه بیشتر اوقات کارهای اداری من رو انجام می داد _قافل از این که اون احمق ها یادشون رفته بود زن عموی من به خاطر اخلاق بد عموم، بعد از دو سال و نیم زندگی مشترک مهرش رو حلال کرد و جونش رو آزاد و طلاق گرفت_ . البته این شخصیت فقط توی اداره ها دیده می شد چون کافی بود تا یه آدم فضول من رو با اون وضع ببینه و متوجه بشه که پسر عمویی در کار نیست. تقصیر من هم نبود،گریم م از پس خال گوشتی بزرگ کنار گوش راست م بر نمی اومد.

از همه ی اینا که بگذریم به اون شب لعنتی می رسیم؛ با تیپ پیرمردی به سمت خونه میومدم که دیدم چند تا بچه محصل جلوی فلافل فروشی عباس زغالی _ این اسم رو خودم روش گذاشته بودم، بس که سیاه بود_ ایستاده بودن و هرکدوم اصرار می کرد خودش حساب کنه. رسیدم خونه و یه چیزی خوردم و مشغول کارهام شدم ولی همش اون بچه ها جلوی چشمام بودن. یه جورایی من رو یاد نوجوانی خودم انداخته بودن. سر شب بود که رفتم تو اتاق م و دراز کشیدم _مثل همیشه که تا یکم فکر و خیال سراغ م میاد دراز می کشم_ ، کم کم قیافه ی دونه دونه ی طلبکارها جلوی چشمم اومد، مقدار بدهی ها و حرف هایی که بین ما رد و بدل شده بود مثل برق و باد از خاطرم می گذشت تا این که نفهمیدم کی خواب م برد.

خواب خوب و آرومی داشتم تا اون جایی که خواب دیدم همه ی ملت دم دروازه ی شهر، با یک قرار قبلی، جمع شدن و عزم خونه ی من رو دارن، ردیف اول طلبکارها بودن، ردیف دوم عده ای با طبل و دهل و ردیف سوم هم بقیه ی مردم و آشناها و فامیل که کنجکاو بودن بفهمن عاقبت من چی می شه. طبال ها با نظم خیلی جالبی طبل و دهل می زدن، انگار آماده ی یک نبرد عظیم می شدن؛

         دوم دوم دوم    دوم دارا دارا دوم    دوم دارا دارا    دوم دارا دارا    دوم دارا دارا دوم          و دوباره ... .

انگار همه ی دنیا بسیج شده بودن تا من رو نابود کنن.آخه مگه من کی بودم؟ چی کار کرده بودم؟ مثل هزارتا بدهکار بدبخت دیگه، با این تفاوت که من عقل م رو به کار انداخته بودم تا به جای آب خنک خوردن بدهی هام رو صاف کنم.صداها هی نزدیک تر و نزدیک تر شدند، فهمیدم یه صدای روضه ای هم از اون جمعیت به گوش می رسه، انگار از همون موقع برای مرگ من روضه هم می خوندن. کم کم صداها به قدری نزدیک شد که تمام تن م رو می لرزوند، دیگه تحمل اون کابوس وحشت ناک رو نداشتم، می خواستم فرار کنم اما نمی تونستم. تا این که یهو از خواب پریدم، از جام بلند شدم و یه نگاهی تو اتاق ها انداختم. متوجه شدم که همه ی اون صداها واقعیه؛ صدای طبل ها، روضه و زمزمه ی مردم. چوب زیر پتوم رو که برای همچین مواقعی آماده کرده بودم برداشتم، رفتم آشپزخونه و یه چاقو هم به اون دستم گرفتم و آروم آروم رفتم توی حیاط، پشت در ایستادم، انگار اون جمعیت تازه رسیده بودن سر کوچه و باز هم ادامه می دادن، نزدیک تر و نزدیک تر.دیگه جمعیت رسیده بود به چند قدمی خونه ی من، غرق در عرق بودم. اما کم کم متوجه شدم انگار اون جمعیت از جلوی خونه ی من در حال ردشدن هستن. یبار دیگه از جاچشمی مخصوصی که برای دیدن کوچه درست کرده بودم نگاه کردم و دیدم آره، دارن رد می شن. همون جا نشستم و یه آه بلندی کشیدم و خیال م راحت شد که با من کاری ندارن، اما یهو به فکرم خورد پس قضیه چیه؟ باز نگاه کردم دیدم همه شون پیرهن سیاه پوشیدن و کلی علم آتشین و غیرآتشین و ... روی سر و کول شون حمل می کنن، یادم افتاد که ای بابا، تا الان سر کار بودم، این بیچاره ها به خاطر محرم دسته راه انداختن. به خودم می خندیدم. کم کم با همین فکر و خیال ها به طرف اتاق می رفتم که یهو عصبانی شدم؛ مگه من بدبخت چه گناهی کردم که این جوری باید بترسم و بلرزم؟ چرا نباید آسایش داشته باشیم؟ حالا شاید یکی نخواد صدای این طبل و دهل ها رو بشنفه، اصلا این کار چه ثواب و منزلتی داره؟

سریع صندوق گوجه گندیده ها رو که برای روز مبادا نگه داشته بودم بردم بالای پشت بوم و به شکلی که کسی متوجه نشه و با ظرافت خاصی پرت کردم رو سر و کله ی اون ملت و با خودم می گفتم: این هم از عزاداری من، من هم می خوام به جای تو سر و سینه زدن و علم بلند کردن و دسته راه انداختن این جوری تعظیم شعائر کنم!!!

یادمه همون شب با آرامش کامل یه فیلم که از شاگرد مغازه م گرفته بودم رو دیدم و کابوس ها رو از یاد بردم.

 

*****

قبلا یک پست گذاشته بودم به نام عزاداری های نامشروع! _بلای دیگری که به سرم اومده بود_ ، آخر پست عکس اسکن شده ی یک صفحه از روزنامه ی یالثارات بود که نظر یکی از علمای بزرگ شیعی راجع به بدعت در عزاداری ها رو چاپ کرده بود، اونم یالثارات!. اگه نخوندین حتما نگاهی بهش بندازین.

+ نوشته شده توسط دانشجو در سه شنبه 1385/11/10 و ساعت 12:38 |

پرده اول "باغ مظفر!"

مهران مدیری رو از اولین برنامه هاش میشناسم.تقریبا همیشه سعی ش بر این بوده که فقط به طنز و کمدی بپردازه.فقط برای خنداندن مردم،بعضی وقتا هم خلق و خوی بد انسان ها رو نشون میده.اما در برنامه ی اخیرش"باغ مظفر"به نوعی تبلیغ حکومت پرداخته بود و به مردم هشدار می داد تا بنزین کمتر مصرف کنند،یا با خودروهای تک سرنشین وارد خیابون ها نشنوند،یا کارت سوخت چقدر مفیده! و ... .

واقعا این تبلیغات چه سودی برای مردم داشت؟ اینها توجیه گرون کردن بنزین نبود؟ کاش مهران مدیری مثل همون برنامه های قبل صرفا کار کمدی می کرد،یا به جای تبلیغ برای حکومت به مشکلات مردم می پرداخت،الحمدلله کم سوژه نداریم که؛ زندانیان سیاسی،گرانی،احمدی نژاد،انرژی هسته ای،حکومت ... .دوستی هم اسم برنامه رو گذاشته بود باغ مزخرف!!!

پرده دوم "محمود گدا،محمود گوجه ای،محمود قدم خیر،محمود دمکرات"

قیمت کالاها روز به روز در حال افزایشه.شنیدم که احمدی نژاد دیروز در مجلس "مهار گرانی" رو افتخار مجلس هفتم و دولت نهم دونسته.بعد راجع به گوجه 1200 تومنی خواسته صحبت کنه که نمایندگان گفتن 3000 تومن،بعد هم محمود گفته بیاین از فروشگاه نزدیک خونه ی ما خرید کنید،چرا از فروشگاه های گرون خریداری می کنید؟ کاش فقط همین جا گند میزد و توی مجامع بین المللی یه آبرویی نگه می داشت.واقعا یکی نیست جلوی این دیوونه رو بگیره؟

پرده سوم "حکم حکومتی"

یادمه زمان مجلس ششم،آقای خامنه ای برای جلوگیری از تصویب قانون مطبوعات اصلا اجازه نداد کسی راجع به اون قانون حرف بزنه و حکم حکومتی صادر کرد!.بعد از اون بار دیگه خبری از حکم حکومتی نشد.

خب چرا حکم حکومتی برای جلوگیری از شیرین کاری های احمدی نژاد صادر نمیشه؟ یا برای مهار گرانی؟ یا ساقط کردن دولتی که دو وزیر قاتل داره؟ شاید به این دلیل باشه که بیماری آقای خامنه ای عود کرده و ایشون دیگه حال و روز خوبی نداره! یک روزنامه ی خارجی(فکر کنم لندنی)نقل کرده بود که آقای خامنه ای توان اداره ی امور رو تا یک سال دیگه از دست میده!

پرده آخر

چند وقت پیش چند شعر از فتحعلی شاه دیدم.برام جالب بود که اون آقا هم طبع شعری جالبی داشته:

ناشاد کسی کز ستمت شاد نباشد                                    آزاد دلی کز غمت آزاد نباشد

کوشی چه به تعمیر دل؟این خانه ی عشق است!               آبادیش این است که آباد نباشد

***

دل به زلف تو شد نیامد باز               من و شب ها و فکرهای دراز

گاه در دیده یی گهی در دل         تا چه جویی در این نشیب و فراز 

***

عالمی در شادی و ما را غم است    وین غم ما از برای عالم است

روزگارم زخم ها بسیار زد           زخم تو آن زخم ها را مرهم است

 

+ نوشته شده توسط دانشجو در دوشنبه 1385/11/02 و ساعت 11:29 |

هفته ی گذشته "مهسا" با تمام مشغله ای که داشت دعوت یلدابازی من رو پاسخ داد ولی پستش بیش از یک روز بالا نبود چون من به اشتباه بلافاصله یک پست گذاشتم.به همین دلیل هم دوباره اون پست رو اینجا میذارم.ضمنا یک مصاحبه ی جالب و خواندنی با دکتر سروش هست که در قسمت ادامه میتونید بخونید.

  

 

قبل از هر چیز عید زیبای غدیر رو به همه دوستان عزیز تبریک میگیم .امید که عید مبارکی برای همه باشه. 

 با اینکه خیلی ذوق کردم وقتی دیدم منم به یلدابازی دعوت شدم و بی صبرانه میخوام برم سر بازی ولی قبلش یه نکته ای بگم اونم اینکه صمیمانه از دوست عزیزم (دانشجو) نویسنده خوب وبلاگ متشکرم که تو این مدت به تنهایی وبدون کوچکترین همکاری از طرف من( که مثلا همکارشون هستم !!!!!) این وبلاگ نوپا رو تکمیل کرد و به اینجا رسوند. 

البته این مشغله فراوان من هنوز تموم نشده و من کماکان بازم زیاد نمی نویسم!! ولی هر چی فکر کردم دیدم از یلدا بازی اونم به دعوت دوست خوبم اصلا نمیشه گذشت:

خوب حالا بدون مقدمه میرم سر اون ۵ تا حرف نگفته:

۱- فکر کنم پارسال بود که من و دوستم با کلی پارتی بازی از طرف مقامات بالا!!!شدیم مسول سایت (اتاق کامپیوتر) خوابگاه . هر روز از ۷ صبح  سایت در اختیار بچه ها بود تا ۱۰ شب . ساعت ۱۰ هم باید کلید رو به سرپرستی تحویل میدادیم تا فردا خلاصه یه هفته ای گذشت دیدیم نه بابا چی فکر میکردیم چی شد اینقد تقاضای بچه ها زیاد بود که کلی تو نوبت میموندن و اصلا و ابدا به خودمون نمیرسید چه برسه که بریم کلی بیشتر از بقیه از سیستمها استفاده کنیم ( انگیزه اصلیمون از قبول این مسئولیت!!!!)

خلاصه بعد از کلی چاره جویی ویاری طلبیدن از سال بالاییها (که همیشه راه حلهای رندانه ای ارائه میدن !) به نتیجه رسیدیم و مشکل حل شد .رفتیم از روی کلید سایت دو تا زدیم!!! یکیش واسه اهداف شخصی که در بالا ذکر شد!! یکی دیگه هم واسه روز مبادا!    

۲. من عاشق فیزیکم  از همون اول دبیرستان همیشه با خودم درگیر بودم که انتخاب رشته کنکور فیزیک رو بالاتر بزنم یا این رشته هایی که خیلی پر طرفداره؟ همیشه از اینکه میشنیدم علوم پایه خیلی سخته ولی تو کشور ما جایگاهش خیلی پایینه لجم میگرفت ولی در نهایت به این افکار پیروز شدم (شایدم به قول خیلی ها احساسم بر عقلم پیروز شد) .فیزیک رو به این امید انتخاب کردم که حداقل تو دانشگاه با خوندنش به اون زیبایی که ازش میشناختم برسم . اما حالا که تموم شده حرفی که هیچ وقت نشد به استدامون بگم این بود که فیزیک رو تدریس نمی کنن به جاش فرمول درس میدن . چیزی که همیشه دلم رو میسوزوند این بود که هیچ وقت استاد نمیگفت ببینید چقدر این پدیده مکانیزم جالبی داره ! یا این قانون فیزیکی چه ریشه عمیقی تو فلسفه داره! حیف واقعا حیف از این همه زیبایی که میشّد بهش پرداخت ولی تو نظام آموزشی "سرفصل گرای"!!! دانشگاه ها گم  شده . 

۳-  وقتی کوچیک بودم همیشه واسم سوال بود واسه چی خانو ما تو خیابون چادر یا روسری سرشونه؟!!! قشنگ یادمه یه مدت طولانی به همین فکر میکردم از هیچ کس هم نمیپرسیدم (فکر کنم از بس مغرور بودم نپرسیدم!) .یه روز خاله ام داشت واسم قصه میگفت تا صدای در زدن بابا اومد خاله چادرشو پوشید بعد من بهش گفتم خاله واسه چی اینو میپوشی ؟ سرت نکن بابا که به پلیس ها نمیگه!!!!!           (اینو تا حالا واسه هیچ کس نگفته بودم ولی مطمئنا خاله ام یادشه ! )

۴بعد از پدر و مادر و برادرو خواهرم عاشق فیزیکم و حافظ و صورت فلکی جبار(به خصوص پررنگ ترین ستاره اش ).

۵- یه حسی بعضی وقتها بهم میگه که یک کم حسودم (البته صرفا در باره بعضی چیزها). اینو از اطرافیانم پرسیدم میگن نه اینجوری نیستی ولی فکر کنم چون تقریبا مهربون هستم بقیه زیاد متوجه این خصیصه نشدن (شایدم راست نمیگن خوب!!!!!!) .بعضی  جاها  تو زندگیم بوده و هست که نتونستم یا نشده نظر قلبیم رو  راحت بگم .یادآوری این موقعیت ها اعصابم رو خورد می کنه یعنی حسرت می خورم  .    

خوب اینم از نوبت من البته به پیشنهاد برادرم بزگترین نگفته ام رو  باز هم نگفتم.بازم مرسی واسه دعوت من به یلدابازی.


ادامه
+ نوشته شده توسط دانشجو در دوشنبه 1385/10/25 و ساعت 16:46 |

هر وقت اسم حضرت علی(ع) یا حرم اون حضرت رو می شنوم، پس از خود حضرت، بلافاصله یاد پسر آیت الله خویی می افتم که کمتر از یک ماه پس از حمله ی آمریکا به عراق، از لندن _محل سکونتش_ به عراق رفت و با سربازان آمریکایی و انگلیسی وارد نجف شد تا نیروهای مقتدی صدر رو _که در حرم امام علی(ع) سنگر گرفته بودند_ به آرامش دعوت کنه. ولی پنجشنبه21/1/1382 توسط نیروهای مقتدی صدر به ضرب 350ضربه ی چاقو و شمشیر و قمه و ... در صحن حرم امام علی(ع) به شهادت رسید. بعد هم جنازه ش رو از همون جا تا در خونه ی مقتدی صدر کشوندند. فردا و فرداهای اون روز هم صدای هیچ یک از آقایون در نیومد، هیچ یک از این مراجع درباری پیام تسلیت نداد، و آقای خامنه ای هم در نمازجمعه ی فردای اونروز چیزی نگفت، انگار نه انگار که خبری شده.

واقعا ننگ تاریخ شیعه هست که پسر یکی از بزرگ ترین مراجع شیعه در صحن امام اول شیعیان توسط عده ای شیعه ی افراطی به شهادت برسه. حکومت اسلامی ایران هم که سکوت اختیار کرد. اصلا انگار آقایون از جناب مقتدی صدر _به تعبیر اینجانب پسر شیطان_  بدشون نمیاد.

دوشنبه عید غدیر بود. آقایون حضرت علی(ع) و دیگر ائمه رو فقط در این روزها به یاد می آرن. به مردم هم می گن که این روزها شاد باشید و بخندید و به همدیگه عید رو تبریک بگید. اما این ها جز عوام فریبی و حرکات پوپولیستی چیزی نیست. مشکلات مردم به سرعت بیشتر و بیشتر میشه.اینقدر آقایون به اسم دین اسلام و مذهب شیعه کثافت کاری _باید این کلمه رو به کار برد_ کردند که مردم از دین و مذهب هر روز رویگردان تر میشن.اینها همه نتایج یک انقلاب و 27سال خودکامگی هست.

به زندگی خود حضرت علی(ع) که نگاه کنیم راحت به پوچی سخنان اینها پی می بریم. حضرت علی(ع) توی یک خونه ی معمولی بین مردم زندگی می کرد، نه وسط یه باغ چند هکتاری و به دور از مردم. اصلا حضرت توی یه نامه به فرماندارانش نگفته در قمار خونه ها رو ببندید، آلات موسیقی رو بشکنید و زنان آرایش شده رو دستگیر کنید،بلکه سفارشات حضرت همگی در راستای اجرای عدل بین مردم و جلوگیری از پامال شدن حقوق مردم و ضعفا بوده. برای نمونه به وضوح در تاریخ دیده میشه که حضرت علی(ع) عثمان بن حنیف رو به دلیل نشستن بر سر سفره ی یکی از سرمایه داران، از فرمانداری مصر خلع می کنه و مالک اشتر رو جای او میگذاره. و در قسمتی از نامه ی خود به عثمان بن حنیف می فرماید:" آفریده نشده ام که غذاهای لذیذ و پاکیزه مرا سرگرم سازد، چونان حیوان پرواری که تمام همت او علف، و یا چون حیوان رها شده که شغلش چریدن و پرکردن شکم بوده، و از آینده خود بی خبر است. آیا مرا بیهوده آفریده اند؟ آیا مرا به بازی گرفته اند؟ آیا ریسمان گمراهی در دست گیرم؟ و یا در راه سرگردانی قدم بگذارم؟."

به راستی نامه ی حضرت(ع) به عثمان بن حنیف و همچنین نامه به مالک اشتر برای فرمانداری مصر بیانگر عدل و داد علی(ع) است.همو که در راه پیشبرد اسلام مهر و راستی از جان و مال و فرزندان خویش گذشت و در برابر پامال شدن حقی سکوت اختیار نکرد.

علی را وصف در باور نیاید   زبان هرگز ز وصفش بر نیاید..

برای خوندن نامه ی حضرت به عثمان بن حنیف روی ادامه کلیک کنید.برای یک بار هم که شده حتما بخونید،پشیمون نمیشین.


ادامه
+ نوشته شده توسط دانشجو در سه شنبه 1385/10/19 و ساعت 0:3 |

قبل از هر چیز عید زیبای غدیر رو به همه دوستان عزیز تبریک میگیم .امید که عید مبارکی برای همه باشه. 

 با اینکه خیلی ذوق کردم وقتی دیدم منم به یلدابازی دعوت شدم و بی صبرانه میخوام برم سر بازی ولی قبلش یه نکته ای بگم اونم اینکه صمیمانه از دوست عزیزم (دانشجو) نویسنده خوب وبلاگ متشکرم که تو این مدت به تنهایی وبدون کوچکترین همکاری از طرف من( که مثلا همکارشون هستم !!!!!) این وبلاگ نوپا رو تکمیل کرد و به اینجا رسوند. 

البته این مشغله فراوان من هنوز تموم نشده و من کماکان بازم زیاد نمی نویسم!! ولی هر چی فکر کردم دیدم از یلدا بازی اونم به دعوت دوست خوبم اصلا نمیشه گذشت:

خوب حالا بدون مقدمه میرم سر اون ۵ تا حرف نگفته:

۱- فکر کنم پارسال بود که من و دوستم با کلی پارتی بازی از طرف مقامات بالا!!!شدیم مسول سایت (اتاق کامپیوتر) خوابگاه . هر روز از ۷ صبح  سایت در اختیار بچه ها بود تا ۱۰ شب . ساعت ۱۰ هم باید کلید رو به سرپرستی تحویل میدادیم تا فردا خلاصه یه هفته ای گذشت دیدیم نه بابا چی فکر میکردیم چی شد اینقد تقاضای بچه ها زیاد بود که کلی تو نوبت میموندن و اصلا و ابدا به خودمون نمیرسید چه برسه که بریم کلی بیشتر از بقیه از سیستمها استفاده کنیم ( انگیزه اصلیمون از قبول این مسئولیت!!!!)

خلاصه بعد از کلی چاره جویی ویاری طلبیدن از سال بالاییها (که همیشه راه حلهای رندانه ای ارائه میدن !) به نتیجه رسیدیم و مشکل حل شد .رفتیم از روی کلید سایت دو تا زدیم!!! یکیش واسه اهداف شخصی که در بالا ذکر شد!! یکی دیگه هم واسه روز مبادا!    

۲. من عاشق فیزیکم  از همون اول دبیرستان همیشه با خودم درگیر بودم که انتخاب رشته کنکور فیزیک رو بالاتر بزنم یا این رشته هایی که خیلی پر طرفداره؟ همیشه از اینکه میشنیدم علوم پایه خیلی سخته ولی تو کشور ما اجایگاهش خیلی پایینه لجم میگرفت ولی در نهایت به این افکار پیروز شدم (شایدم به قول خیلی ها احساسم بر عقلم پیروز شد) .فیزیک رو به این امید انتخاب کردم که حداقل تو دانشگاه با خوندنش به اون زیبایی که ازش میشناختم برسم . اما حالا که تموم شده حرفی که هیچ وقت نشد به استدامون بگم این بود که فیزیک رو تدریس نمی کنن به جاش فرمول درس میدن . چیزی که همیشه دلم رو میسوزوند این بود که هیچ وقت استاد نمیگفت ببینید چقدر این پدیده مکانیزم جالبی داره ! یا این قانون فیزیکی چه ریشه عمیقی تو فلسفه داره! حیف واقعا حیف از این همه زیبایی که میشّد بهش پرداخت ولی تو نظام آموزشی "سرفصل گرای"!!! دانشگاه ها گم  شده . 

۳-  وقتی کوچیک بودم همیشه واسم سوال بود واسه چی خانو ما تو خیابون چادر یا روسری سرشونه؟!!! قشنگ یادمه یه مدت طولانی به همین فکر میکردم از هیچ کس هم نمیپرسیدم (فکر کنم از بس مغرور بودم نپرسیدم!) .یه روز خاله ام داشت واسم قصه میگفت تا صدای در زدن بابا اومد خاله چادرشو پوشید بعد من بهش گفتم خاله واسه چی اینو میپوشی ؟ سرت نکن بابا که به پلیس ها نمیگه!!!!!           (اینو تا حالا واسه هیچ کس نگفته بودم ولی مطمئنا خاله ام یادشه ! )

۴بعد از پدر و مادر و برادرو خواهرم عاشق فیزیکم و حافظ و صورت فلکی جبار(به خصوص پررنگ ترین ستاره اش ).

۵- یه حسی بعضی وقتها بهم میگه که یک کم حسودم (البته صرفا در باره بعضی چیزها). اینو از اطرافیانم پرسیدم میگن نه اینجوری نیستی ولی فکر کنم چون تقریبا مهربون هستم بقیه زیاد متوجه این خصیصه نشدن (شایدم راست نمیگن خوب!!!!!!) .بعضی  جاها  تو زندگیم بوده و هست که نتونستم یا نشده نظر قلبیم رو  راحت بگم .یادآوری این موقعیت ها اعصابم رو خورد می کنه یعنی حسرت می خورم  .    

خوب اینم از نوبت من البته به پیشنهاد برادرم بزگترین نگفته ام رو  باز هم نگفتم.بازم مرسی واسه دعوت من به یلدابازی.

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه 1385/10/17 و ساعت 23:45 |

بالاخره قرعه به نام من افتاد،محمدرضای عزیز من رو به یلدابازی دعوت کرد.

باید ۵ تا از ناگفته های زندگی رو گفت و ۵ نفر رو هم دعوت کرد.البته باید بگم متاسفانه یا خوشبختانه ابعاد شخصیت من! فقط برای خودم کاملا شناخته شده هستند،بعضی ها هم بنا به عقیده شون من رو آب زیر کاه میدونن.می خوام بگم اگه قرار بود 1000 تا از ناگفته هام رو هم بگم متاسفانه یا خوشبختانه باز هم کسی نمی تونست من رو کاملا بشناسه.

1- سه،چهار سالگی(چهار دست و پا راه میرفتم) وقتی تو خونه تنها بودم.قایمکی از پنجره توی حیاط رو نگاه می کردم(به علت بیکاری)و سعی می کردم خودم رو قایم کنم تا اگه گربه ای تو حیاطه من رو نبینه.یبار هم حواسم نبود،در اتاق رو باز گذاشتم و یکیشون اومد و رفت تو پستو.منم می ترسیدم،نشستم تا مامانم اومد و گربه رو بیرون کرد.

2- خلاقیت و خیال پردازی توی ذاتمه.از بچگی هر شب قبل از خواب توی خیال و رویا سیر می کردم.یادمه سوم،چهارم دبستان بودم،شب تو خیال این بودم که اگه(خدای نکرده)پدر و مادرم از دنیا برن چی می شه،یهو زدم زیر گریه.چند دقیقه بعد هم متوجه شدم چیزی نشده،اشکام رو پاک کردم و خوابیدم.

3- ظهر بود،رفتم توی باغ(باغچه ی بزرگ خونمون که همه چی داشت،نخل و ...).اون انگشتر نقره رو برای بازی کرده بودم توی دستم،چشمام رو می بستم،پرتش می کردم و پیداش می کردم و دوباره از اول.اما یبار که پرتش کردم نفهمیدم کجا انداختم و واقعا گم شد.در حال گشتن بودم که چشمام افتاد تو چشم اون گربه و پیشش کردم.

4- ظهر جمعه از خواب بیدار شدم،مامانم پای تلفن با یکی از آشناهای خونوادگیمون صحبت می کرد،گوشی رو که گذاشت گفتم:چه خبر؟.با من و من شروع کرد به حرف زدن؛کوروش(کسی که خیلی دوستش داشتم و دارم و خواهم داشت)فوت شده بود.البته جانباز بود و در حقیقت شهید شد.رفتم توی اتاق و تا شب گریه می کردم.به یاد اون مدت زمان کمی که همدیگه رو می شناختیم و با هم صمیمی بودیم.

5- هیچکس نمی دونه،حدس هم نمی تونن بزنن،دلیل خیلی از اعصاب خوردی های من و دور شدن از ایده آل هام اون بود.اول اسمش هم با"س"شروع میشد.خدا رو شکر که دیگه نیست.الان خوشبختم.

 

مهسا(نویسنده ی همین وبلاگ)،درویش،پژواک خاموش،مهدی و حسین رو هم به این بازی دعوت می کنم.

اینم از بازی من.

+ نوشته شده توسط دانشجو در پنجشنبه 1385/10/14 و ساعت 19:15 |