سلام
حدود 3 ماهی از پست قبلی گذشته. هنوز هم با اینکه این جا نمی نویسم میام سر میزنم.
ولی دیدم طبق آداب بلاگستانی ها باید خداحافظی رو درست انجام داد نه اینکه وبلاگ رو آوندگونه رها کرد و رفت.
می شد یه شعر در پست خداحافظی بنویسم؛
_ چشم ها را باید شست...
در شبان غم تنهایی خویش...
خداحافظ خداحافظ سلام خوب دیروزم...
امشب به قصه ی دل من گوش می کنی...
باورم می کنی ای زیبارو؟...
رفتم که گم شوم چو یکی قطره اشک گرم...
ساقیا لطف نمودی قدحت پر می باد...
با آمدنت بهار بهاری شد...
می خواستم شعله شوم سرکشی کنم...
ابر خاکستری بی باران دلگیر است...
در طریقستان عشقت دل فقط یک خواهش است...
در وفای عشق تو مشهور خوبانم چو شمع...
ای دیر بدست آمدی بس زود برفتی...
و هزاران شعر با قافیه و بی قافیه دیگه_
و نیز نثرهای زیبای فراوانی بودند تا اینجا جاشون بدم؛
_با تو، دریا با من مهربانی می کند...
ناتانائیل، ای کاش عظمت در نگاه تو باشد، نه در چیزی که به آن می نگری. ناتانائیل، من شوق را به تو خواهم آموخت...
خداوندا من در کلبه ی فقیرانه ی خود چیزی دارم...
انسان موجود عجیبی است...
هیچ کس جزیره نیست...
کاش می دانستی خورشیدی که هر روز ساعت ها چشمانت را خیره می کرد...
برای تو و خویشتن چشمانی آرزو می کنم...
چه قدر تو را دوست دارم...
و هزاران نثر مسجع و غیر مسجع دیگه_
و یا قسمت های زیبایی از رمان هایی زیبا؛
_...هر چه می نوشمت تشنه ترم ای عطش آورترین آب! ای تلخ ترین شیرینی!
ای سبک ترین سنگینی! تو غمناک ترین شادی زندگی ام هستی. تو
شادی بخش ترین اندوه هستی ام هستی. ای اتفاق ساده ی پیچیده!
چرا مرا نمی سوزانی ای سردترین شعله ی هستی!
ای پر سنگین رهاشده از گم نام ترین پرنده ی مهاجر هستی!
شهر پرنده ها کجاست؟...
...تنها چیزی که الان می دانم این است که دوست داشتن ربطی به مکان و زمان ندارد.
من این جا همان قدر دوستت دارم که در ایران. گاهی گوشه ای از چمن دانشگاه
می نشینم و فقط به تو فکر می کنم. مفهوم این کار این است که حتی با وجود فاصله ی
چند هزار کیلومتری که بین ما هست، با وجود زندگی در کشور متمدن و پیشرفته ای مثل
هلند، باز هم ریسمان عشق _ریسمان عشق! چه تعبیر شاعرانه ای!_ را با تمام وجود
دور گردنم احساس می کنم. یعنی آدم ها هر جا که باشند اسیر عشق هاشان هستند...
و قسمت های زیبا و زشت دیگه از رمان های دیگه_
اما من، این قسمت از رمان زیبای "یکصدسال تنهایی" رو انتخاب می کنم که "گابو" بسیار زیبا و جاودانه اون رو نوشته:
« آمارانتا ... برای این که سخنانش به گوش فرناندا برسد، با صدای بلند اضافه کرد:
_ بهتر است بعضی از کسانی که در این جا حضور دارند، افکار پوچ به
ذهنشان راه ندهند، چون آمارانتا بوئندیا به همان حالت که به این دنیا پا
گذاشته، از این جا می رود.
دیگر از جای خود برنخاست، همچون فردی بیمار در بستر افتاد و با
پیروی از فرمان مرگ که گفته بود چگونه در تابوت بخوابد، دراز کشید و
گیسوان بلندش را روی گوش هایش ریخت. آن گاه از اورسولا خواست
آینه ای برایش بیاورد. بیشتر از چهل سال می گذشت که خود را در آینه
ندیده بود. نگاهی به چهره شکسته و پرچین و چروک خود انداخت . از
این که تصویرش به آن چه تصور می کرد، شباهت بسیاری دارد، شگفتزده
شد. اورسولا از سکوت حاکم بر اتاق، پی برد که هوا تاریک می شود. به
آمارانتا التماس کرد:
_ با فرناندا وداع کن. حتی یک لحظه آشتی کردن، بیشتر از یک عمر
دوستی است.
آمارانتا پاسخ داد:
_ ولی حالا دیگر هیچ ارزشی ندارد! »
و این قسمت:
« ملیکادس به او گفت که دیگر بعید است بتواند باز هم به آن اتاق بیاید، ولی
خوشحال و آسوده، می تواند به سوی سبزه زاران آخرین مرگ خود بازگردد... »
هیچ وقت خداحافظی را یاد نگرفتم چون هر کار می کنم در خداحافظی ام همیشه بودنی جاودان نهفته است.
با این حال بیان تمام آن چه که برای خداحافظی در نظر داشته و دارم، بی شک نیازمند مجالی بسیار بی کران بود که در بی نهایت پست ها و وبلاگ ها نمی گنجد.
امید به موفقیت، شادی، زیبایی شما دوستان همراه و آزادی ایران و ایرانی
از طرف من خدانگهدار



از شما چه پنهون همین محرم سال پیش بود که به علت بدهکاری های فراوان خونه نشین شده بودم، مشکلات به قدری زیاد شده بود که محرم و امام حسین رو هم از یاد برده بودم. از بخت بد هم به قدری آشنا و فامیل _از مامور پارکینگ، سیگار فروش کنار خیابون و فلافل فروش گرفته تا زرگر و مس گر و فرش فروش و دکتر و مهندس_ توی شهر داشتم که کافی بود یکدوم شون من رو جایی ببینه تا کل طلبکارها می فهمیدن قایمکی دارم توی خونه م زندگی می کنم، اونوقت بود که خونه رو روی سرم خراب می کردن و به معنای واقعی کلمه من رو به اسکناس تبدیل می کردن.